سید مرتضی مصطفوی


#2 most followed
Mehdi
554 books | 199 friends

Maryam ...
1,429 books | 417 friends

Kika23
1,512 books | 44 friends

Jessica
597 books | 1,647 friends

Majid
301 books | 52 friends

Khaled ...
81 books | 4,491 friends

Reza Yas
189 books | 81 friends

Commandman
4 books | 1 friend

More friends…

سید مرتضی مصطفوی

Goodreads Author


Born
in Tehran, Iran
Website

Genre

Influences

Member Since
October 2016



I have been studying philosophy and mysticism for years and wrote several stories and scenarios in this field
My stories are the borderline between metaphysics and realism
'سید مرتضی مصطفوی { متولد دی ماه ۱۳۵۱ تهران } داستان نویس و
فیلم نامه نویس ایرانی است. وی در آثار سینمایی به نامهای ( خاکستر و برف) ( محدوده ابری ) و (سریال آرام می گیرم ) بعنوان نویسنده فیلم نامه فعالیت داشته است. و همچنین در حوزه ادبیات داستانی مولف رمان( زندگی مه آلود پریا) داستان بلند ( گم شده ای در مه ) ( تابی نهایت ) و رمان بلند ( سیمای شکسته پدرسالار ) است

سید مرتضی مصطفوی hasn't written any blog posts yet.

Average rating: 3.59 · 3,063 ratings · 351 reviews · 5 distinct works
گم شده ای در مه

4.05 avg rating — 863 ratings — published 2017
Rate this book
Clear rating
زندگی مه آلود پریا

3.92 avg rating — 890 ratings — published 2015 — 4 editions
Rate this book
Clear rating
سیمای شکسته پدر سالار

3.55 avg rating — 694 ratings — published 2016
Rate this book
Clear rating
تا بی نهایت

3.04 avg rating — 357 ratings — published 2014
Rate this book
Clear rating
Fogge Life of Paria

1.91 avg rating — 276 ratings — published 2013 — 9 editions
Rate this book
Clear rating
More books by سید مرتضی مصطفوی…

Upcoming Events

No scheduled events. Add an event.

سید’s Recent Updates

سید مصطفوی is now friends with Majid
145064
زندگی و زمانه‌ی مایکل ک by J.M. Coetzee
"266. The Life And Times of Michael K, J.M. Coetzee
Life & Times of Michael K is a 1983 novel by South African-born writer J. M. Coetzee. The novel won the Booker Prize for 1983. The novel is a story of a man named Michael K, who makes an arduou..." Read more of this review »
گم شده ای در مه by سید مرتضی مصطفوی
"«گم شده ای درمه» عنوان داستان بلندی از سید مرتضی مصطفوی است که توسط نشر داستان چاپ و به بازار عرضه شده . مصطفوی علاوه بر تالیف کتاب های «تا بینهایت» «زندگی مه آلود پریا» "سیمای شکسته پدر سالار" و "گم شده ای در مه" در نگرش فیلمنامه نیز فعال است که..." Read more of this review »
سید مصطفوی is now following Luanne's reviews
624541
گم شده ای در مه by سید مرتضی مصطفوی
" This story is inspired by the high world "
سید مصطفوی rated a book liked it
(جان شیفته (دورۀ ۴ جلدی by Romain Rolland
Rate this book
Clear rating
سید مصطفوی rated a book it was amazing
جاناتان، مرغ دریایی by Richard Bach
Rate this book
Clear rating
سید مصطفوی rated a book liked it
مسخ by Franz Kafka
Rate this book
Clear rating
More of سید's books…
34159 هزار و یک کتابی که قبل از مرگ باید خواند — 1818 members — last activity Nov 07, 2018 06:36AM
در این گروه کتابهایی معرفی میشود که قبل از مرگ باید خواند... و نظر همه را میتونیم در مورد کتابهایی که معرفی شده بخوانیم و کلی بحثهای داغ و جالب داشته ...more



Comments (showing 1-4)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

message 4: by Ahmad

Ahmad Sarabi یادداشت جبار آذين منتقد و مدرس سينما بر کتاب «زندگي مه‌آلود پريا» به قلم سيدمرتضي مصطفوي
حيات شورانگيز پريا در «زندگي مه‌آلود»
خبرگزاری مهر
پريا روايت زني از جنس عشق و شيدايي و صبر و کمال است که از کوچه‌هاي باور و ترديد مه‌آلود ديروز و امروز خود عبور کرده و تا اوج دستيابي او به آرامش و مانايي امتداد مي‌يابد.
گرچه رمان و رمان‌نويسان ايراني از منظر تاريخ در ماراتن ادبيات داستاني نسبت به دوندگان ميدان کوتاه‌نويسي و کوتاه‌نويسان آهسته‌تر گام برمي‌دارند ولي نگاه و استقبال اجتماعي به ويژه ژرف‌نگري نسل جوان به زندگي و انسان‌ها و جست‌وجوي شورانگيز آنها همراه قهرمان‌هاي رمان‌هاي خانوادگي و اجتماعي نشان‌دهنده پويايي و حيات بخش رمان و رمان‌نويسان به ادبيات و حيات فرهنگي است.
در سال‌هاي پس از انقلاب انواع رمان‌هاي اجتماعي، سياسي، خانوادگي، تخيلي، جنايي و پليسي به دست نويسندگان حرفه‌اي و نوقلم نگارش و ارائه شده است اغلب اين آثار از لحاظ نوشتاري و داستاني و قوام ساختاري از استانداردهاي داستان‌نويسي جهان فاصله دارند و محتوا و مضمون محدود و قشري مانع قد کشيدنشان در ادبيات داستان کشور شده است، با اين حال در ميان خالقان اين رمان‌ها جوانان خوش‌قريحه و مستعدي هم در کنار حرفه‌اي‌ها عرض‌اندام کرده‌اند که نگاه و قلم و پرداخت خوب متبلور در آثارشان آنها را از نوشته‌هاي رايج بازاري و سياسي که به جاي خدمت به جامعه، مسير سوداگري را طي مي‌کند، دور كرده است.
سيدمرتضي مصطفوي از جمله هنرمندان با استعداد، صاحب قلم و نوانديش عرصه‌هاي هنر داستان‌نگاري و فيلمنامه‌نويسي است و آثاري که تاکنون از او ارائه شده، مقبوليت فرهنگي و اجتماعي داشته‌اند. تازه‌ترين هنرنمايي او خلق رمان اجتماعي و خانوادگي زندگي مه‌آلود پرياست. رماني استخوان‌دار و خوش ساختار با محتواي ارزشي و مضامين ملموس اجتماعي که زندگي مادي و معنوي انسان را از دريچه نگرش يک زن و همراهان ره گم کردگان پيرامون او به تصوير کشيده است. نوسان ميان رنج و شادي، تيره‌روزي و خوشبختي و مبارزه و تسليم در بطن فضاهاي واقع‌گرا و ماورا با بينشي اعتقادي، فلسفي، انساني و اخلاقي بستر اصلي قصه پريا و داستان فرعي رمان جذاب مصطفوي است. رماني که مضامين آن بي‌ترديد مخاطب را به سوي خود مي‌كشاند و وقتي با شخصيت‌هاي آن و به خصوص پريا همراه مي‌شود تا داستان را به پايان نرساند به آرامش نمي‌رسد. زندگي مه‌آلود پريا گامي رو به جلو براي نويسنده با آتيه آن و تلاشي موفق براي ارتقاي سطح و آثار ادبي سازنده اجتماعي است. در گرماگرم رونق بازار داستان‌هاي کوتاه و بلند سطحي و تجاري ايران، آفرينش رماني چون زندگي مه‌آلود پريا نعمت و غنيمت است


Gawrawi22 (نقد و بررسی داستان گم شده ای درمه)
نویسنده سید مرتضی مصطفوی
سعید پارسا دانش آموخته فلسفه و روانشناسی

نویسنده کوشیده حکمت فلسفی وعرفانی ایرانی-اسلامی ،روانشناسی موج جدید ونیز دغدغه های اجتماعی را در فضایی سورئال با استفاده از عناصر شیوه سیال ذهن و نیز بکارگیری رمزها ارائه کند. موضوع اصلی داستان را می توان مساله دیرپای اختیار یا مجبور بودن انسان دانست که نهایتنا نویسنده در مجموع انسان را انتخاب گر وضعیت خودش می داند.چنانکه از نام داستان بر می آید، گمشدگی یک گمشدگی دایم نیست بلکه از کلمه " مه" می توان موقت بودن این گمشدگی را دریافت که با صبر و تلاش و انتخاب درست می توان از آن خارج شد. در این داستان شخصیت اصلی که نامش صدرا است پای در مسیری می گذارد که بی شباهت به سفر اول از اسفار شیخ صدرا یعنی سفر من الخلق الی الحق نیست. معمولن فضاهای سورئال و شیوه سیال ذهن بیشتر روایت گر دنیای روانشناسی فرویدی که پر از ادمهای بیمار روان رنجور ،مسئولیت گریز و دایما دلمشغول گذشته بوده اند. ولی در این داستان این عناصر برای روایت دنیای مبتنی بر روانشناسی های موج های متاخر که انسان را محکوم اتفاقات گذشته نمی دانند و برایش امکان انتخاب و نیز مسئولیت پذیری تعریف می کنند استفاده می شود که البته به این موضوع بیشتر خواهم پرداخت . ، نویسنده متنی روان با فرمی خوشخوان فراهم کرده به گونه ای که با توجه به محتوای گسترده و عمیقش خواندنش بسیار آسان ولذت بخش است. در مورد شیوه روایتی نویسنده آنچه قابل توجه است اینکه قسمت عمده ای از داستان را دیالوگ ها تشکیل داده اند و البته نویسنده به خوبی توانسته داستان را از طریق همین دیالوگ ها در ذهن وضمیر خواننده تصویر کند .نویسنده در دو خط روایتی واقعیت وخیال را به زیبایی در هم آمیخته ودر فصلهای متوالی مدام از دنیای خیالی به واقعیت تلخ حرکت می کند. چنانکه در نماد حرکت از روشنای دل انگیز جاده به تونل تاریک اینرا به خوبی نشان می دهد.ما در اینجا برای راحتی کار هر کدام از این جهان ها رابه طور جداگانه بررسی می کنیم: الف: روایت خیالی : این خط روایتی که هفت (عدد راز آلود هفت!) فصل داستان را به خود اختصاصی داده است بیشتر یادآور داستان های رمزی و تمثیلی عطار و شیخ اشراق و ابن سیناست که در آنها سالک از
حضیض غربت خاک تا روشنای موطن اصلی روح سیر وسلوک می کند. البته با این تفاوت که در اینجا نویسنده از فضا و عناصر مدرن برای ساختن دنیای نمادینش بهره گرفته است. از جمله سمبولهایی که در این خط روایتی دیده می شود می توان به : مه، تاریکی ، اتومبیل ، جاده، پیر راننده ، ایستگاه و... این روایت بیانگر سیر وسلوک درونی است .در حالیکه هیچ پیشینه ای از صدرا بیان نمی شود در ابتدای داستان چنین می خوانیم " چنان غرق تماشای مناظر سرسبز شده بودم که گویی برای نخستین بار بود که در جاده ای زیبا رانندگی می کردم" چنانکه پیشتر اشاره کردم ، دیدگاه رهایی از گذشته و خاطراتش و زیستن در حال در تمام داستان جریان دارد و به نظر من یکی از ارزشهای این اثر محسوب می شود.در تقابل با دیدگاه روانشناسی فرویدی که تاکیدش را بر گذشته و تاثیرات آن می گذارد در این داستان به ندرت به گذشته اشاره می شود و به جایش امور در لحظه جریان دارند و روبه آینده هستند. چند سطر بعد راوی می گوید " فراموش کردم برای چه کاری وارد این مسیر کوهستانی شده ام" یعنی زیستن در لحظه و انتخاب کردن فارغ از تاثیرات گذشته.اتوموبیل نجات فرا می رسد و صدرا سوار می شود و وارد فضایی می شود که هیچ شناختی نسبت به افرادی که در آنجا حضور دارند ندارد. گذشته گمشدگی در مه، زخم شدن پا توسط جالب آنکه صدرا حتی اسمش را در ابتدا فراموش کرده است- به لحظه –سگ وهمه چیز فراموش می شود حال خوش آمد گفته می شود. صدرا با افرادی مواجه می شود که هیچ شناخت قبلی نسبت به آنها ندارد و بعد ازگفتگویی متوجه می شود که سرنشینان یعنی داوود ، هادی و مهتاب هم مثل خودش بیکار هستند و شروع به گفتگو درباره آینده می کنند. نماد – اتومبیل در جاده پیش می رود- که نماد گذشت عمر و زندگی است- جاده خاکی وسنگلاخ است کسانی که ، پایین بودن سطح خواسته ها که همان اشتغال ومعاش که کف هرم مازلو است-و در اتومبیل که نماد بی شکل بودن انسان –هیچ شناختی نسبت به پیشینه آنها نداریم به جز اسمی که از آنها می دانیم قبل از انتخابهایش هست-در حال گفتگو درباره اینکه در آینده چه کاری بکنند هستند- نماد نقش انسان در انتخاب آینده اش- این جهان نمادین و خیالی است که آقای مصطفوی برای خواننده آشکار می کند و از این حیث که در فضای سورئال آن کسی بیمار نیست وکسی از کسی دیگر کینه ای ندارد وگذشته ای بر سر آمال و آرزوهای یک شخص آوار نشده و افراد در حال طرح افکنی برای آینده شان هستند، آنرا بسیار می پسندم. اتومبیل همچنان پیش می رود و داوود و مهتاب وهادی به ترتیب در ایستگاه هایی پیاده می شوند که با توجه به اشارات فصل های قبلی داستان متوجه می شویم که عمل پیاده شدن در ایستگاه نماد انتخاب نقشهایشان در زندگی هست که به نظرم نویسنده از نماد خوبی استفاده کرده است.ودر واقع اینجاست که بحث قدیمی جبر و اختیار رخ می نماید: آیا داود در اینکه دزد و قاتل با شد مجبور است یا مختار؟؟ هزاران سال است که جوابهای مختلفی توسط حکما و عرفا به این سوال داده شده از حافظ که در این بیت جانب جبر را می گیرد :
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر تا مولانا که طرف اختیار را می گیرد: این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیاراست اى صنم و البته هنوز هم باب این بحث گشوده است ولی رویکردی که نویسنده با نماد "پیاده شدن از ماشین" جانب 2آنرا می گیرد با توجه به یافته های روانشناسی امروز معقول تر به نظر می رسد.شاید همانطور که در فصل داود به صدرا می گوید که "مجبور" است فعلن برای معاش کار کارت پخش کنی را انجام دهد، او مجبور به این کار باشد ولی اینکه پس از ورود به این کار همانطور که صدرا دنبال ارتقا به قسمت اداری بود به دنبال ارتقا باشد یا اینکه عمل دزدی از طلا فروشی را انتخاب کند کاملن "انتخاب" اوست. جاده هم که نماد سطح رشد روانی است از خاکی به اسفالت تغییر می کند و مناظر اطراف آن هم به مرور زیباتر وجذابتر می شوند که اشاره ای به ارتقا سطح روانی سالکان حاضر در اتومبیل است.که البته نویسنده کارت پخش کن، سرهنگ ، قاضی و... را به عنوان نمادهای مراحل این سلوک برگزیده –در اینجا مشاغلی را که شاید بهتر می بود وضع وحال روانی و نیز سبک زندگی فرد را برای این امر نشان می داد که البته این کار منجر به افزایش حجم داستان می شد واحتمالا آنرا تبدیل به یک رمان طولانی می کرد صدرا اما تا ایستگاه انتهایی با پیرسپید موی همراه است وآنجا پیاده شده و دوباره وارد فضای مه آلود شده و نهایتا سوار بر قایقی در رودخانه آرامشی روئایی را تجربه می کند . یکی از مساِئل قابل توجه در دنیای خیالی داستان این است که سالک مقهور اراده ، خرد ویا حتی شیفتگی به پیر سپید موی نیست و خدمت رسانی پیر سپید موی تماما به اراده و اختیار سالک مربوط است که از این نظر داستان در قیاس با متون مشابه و موقعیت پیران خردمند در آنها حاوی آشنایی زدایی دلپذیریست ب: روایت واقعی : این خط روایتی هم هفت فصل از داستان را به خود اختصاص داده است. فضای این روایت دنیای واقعی انسانهای گوشت و پوست و استخوان دار است که در پی رفع نیازهایشان در تکاپو هستند. در اینجا با واقعیت عریان با همه تلخی ها واحیانا شیرینی هایش مواجه هستیم. در واقع یکی از ارزشهای این داستان این است که علیرغم پرداختن به سیر و سلوک معنوی نسبت به معضلات اجتماعی هم بی تفاوت نیست. جوانهایی که با هزار آمال درس خوانده اند و الان بیکارند. کودکان کاری که باید برای شکمشان هویت و انسانیت شان را توی خیابانها حراج کنند. در فصلهای مربوط به دنیای واقعی یک داستان با طرحی واحد در جریان است .صدرا ، هادی ، مهتاب و داود که در شرکتی مشغول کار ، کارت پخش کنی هستند تصمیم به دزدی از یک طلا فروشی می گیرند که منجر به قتل صاحب طلا فروشی توسط داود می شود که نهایتا داود دستگیر و محاکمه می شود . ولی
نویسنده با مهارتی خاص،بر اساس انتخابهای افراد، شخصیت های داستان را با پیش رفتن داستان تغییر می دهد که نشان دهنده انتخابهای مختلف افراد با توجه به سیر داستان است. یکی ازنکات قابل توجه این است که در دنیای واقعی افراد همدیگر را نمی شناسند ولی اسم همدیگر را می دانند. مثلن صدرا بدون اینکه طلا فروش را بشناسد، اسمش را می داند و این می تواند اشاره ای به دنیای واقعی ما باشد که در آن شناخت ما حتی در مورد اطرافیانمان بیشتر محدود به اسم آنهاست تا شناخت پیچیدگی های درون آنها.و نیز اشاره به اینکه اسم و هویت از پیش تعیین شده افراد مهم نیست و آنچه اکنون انتخاب می کنند و انجام می دهند مهم است. البته این مساله همانطور که مزیت محسوب می شود به مکانیکی ومادی شدن روابط انسانی درون داستان منجر شده است. نویسنده به خوبی مسئولیت گریزی که امروزه مثل بختک به جان ما ایرانیان افتاده را در ، در فصل ده صحبت های داود در دادگاه نشان می دهد، آنجا که داود اصرار بر این دارد که سرگرد و دو نفر دیگر هم با او همدست هستند و دیگران را مقصر می داند حال انکه در ابتدای این فصل داود می گوید که جرم را می پذیرد که این امر زیاد با واقعیت افراد مجرم که سعی در فرافکنی و انکار دارند همخوان نیست . خبری از آن عشقهای نجات بخش و دلبستگی های گرمابخش زن ومرد ،در دنیای واقعی گم شده ای در مه وجود ندارد و واقعیت رابطه مهتاب و صدرا آنقدر تلخ روایت شده-که البته در جهان واقعی نمونه اش بسیار است- که کارکردش جز دردآفرینی و اندوه نیست. ای کاش می شد حال که مرد حاضر در داستان یعنی صدرا ره به سوی کمال می پیماید زن حاضر در داستان هم در کنار تجربه نقشهای منفی نقشی مثبت تر را تجربه می کرد. در فصل دوازده نویسنده با آوردن بیتی از شیخ محمود شبستری به داستان رنگ وبوی عرفانی دادند، ای کاش این کار اینگونه به وضوح انجام نمی شد وصرفا می دیدیم که حال و هوای روانی سالک متکامل تر شده و صدرا پای در مسیر شفقت وبخشندگی به خلق نهاده است. درحالیکه با این اشاره مستقیم به عرفان اولین سوال که به ذهن متبادر می شود این است که چگونه مسیری که از کارت پخش کنی یعنی یک شغل اجتماعی آغاز شده به مقامی عرفانی که در طول تاریخ امری از جنس تکامل روحی بوده ختم شده است. آیا این خلط مسائل اجتماعی با عرفان نیست؟واقعن صدرایی که انگونه از دیدن کودکان کار متاثر می شد چگونه می تواند در اوج شهرت نسبت به آن دردهای اجتماعی بی تفاوت باشد وناگهان وارد فضایی به کلی متفاوت شود؟ ای کاش میان نقطه کمال صدرا و آغاز سلوکش چنین فاصله ای نبود و کمال او هم اگرچه در ولی ادامه طبیعی مسیر همان صدرای کارت پخش کن می بود. ،حوالی بزرگانی چون شیخ محمود با این توضیحات مشخص شد که فصل چهارده را نمی پسندم وبه نظرم یک سخنرانی کلیشه ای آمد حال آنکه قدرت نویسنده در بیان و نیز فرم داستان به او این امکان را می داد که چنین تاثیراتی را بدون اشاره مستقیم به عناصر سلوک عرفانی بیافریند
این داستان بیش از هرچیز بشارت دهنده ظهور نوعی تلفیق جدید از تکنیک های ادبی غربی با مفاهیم و اندیشه های فلسفی و عرفانی ناب ایرانی-اسلامی است .نویسنده با استخدام تکنیک های داستان گویی غربی مفاهیم شرقی را به خواننده اش عرضه می کند ونویدبخش عبور از فضای "رمان ترجمه" هست والبته همانطور که این کار برای ما حاوی نوعی آشنا زدایی است گمان می کنم برای مخاطب غربی هم از نظر محتوایی تجربه ای ناب باشد


Shahmoradi تجزیه و تحلیل داستان " گمشده ای در مه" نوشته " سید مرتضی مصطفوی" براساس کتاب " سفر نویسنده " اثر " کریستوفر ووگلر " .
فرزین نوبرانی ، کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی
داستان گمشده ای در مه یک داستان اجتماعی است که رویا و واقعیت را در هم آمیخته است. سبک نگارشی نویسنده به شیوه سیال ذهن است. نویسنده با این ترفند ، ضمیر ناخداگاهی که فروید و یونگ از آن سخن گفته اند را به خودآگاه می آورد تا خواننده با لایه های پنهان شخصیت ها آشنا شود. هر اثر هنری دارای یک قهرمان است. داستان گم شده ای در مه از این قاعده مستثنی نیست ، قهرمانی که در دو دنیا سفر می کند. نگارنده داستان را به دو بخش سفر زمینی و سفر آسمانی تقسیم کرده و قصد دارد تجزیه و تحلیل هر دو دنیا را در هم ادغام کرده و این اثر داستانی را بر اساس نظریات کریستوفر وولگر که از پیشگامان قهرمان پروری می باشد مورد بررسی قرار دهد.

ووگلر که کتاب " سفر نویسنده " را بر اساس کتاب قهرمان هزار چهره کمبل به رشته تحریر در آورده است در تعریف از قهرمان می نویسد: " قهرمان واژه ای یونانی از ریشه ای به معنای محافظت و خدمت کردن است. یعنی کسی که آمده است نیازهای خود را فدای دیگران کند... بنابراین مفهوم قهرمان در اساس مرتبط با مفهوم ایثار است. در زبان روان شناسی قهرمان معرف چیزی است که فروید آن را ایگو می نامد. بخشی از شخصیت که از مادر جدا می شود ، همان بخشی که خود را از بقیه بشریت می انگارد . در نهایت قهرمان کسی است که از محدوده و توهمات ایگو فراتر برود . کهن الگوی قهرمان معرف جستو و جوی من به دنبال هویت و تمامیت است." (ووگلر، 1387 : 59 )

قهرمان این اثر صدرا است ، اوست که می خواهد به پی کشف و شهود برود و زندگی سیزیف وار مردم عادی را کنار بگذارد. در این تجزیه و تحلیل وقایعی که در دنیای واقعی اتفاق می افتد را سفر زمینی و وقایع که در دنیای فرا واقعی رخ می دهد را سفر آسمانی می نامیم. وولگر درباره دنیای عادی بر این باور است که قهرمان در ابتدا باید طوری نشان داده شود که گویا از جنس مردم عادی است. در داستان گمشده ای در مه و در بخش سفر آسمانی، قهرمان داستان ، صدرا ، سفر با ماشین در جاده ای با درختانی زیبا ، موسیقی دلنشین پرندگان، نم نم باران ، بوی خوش چمن ها و را تجربه کرده و از آنها لذت برده است.

دعوت به ماجرا " دعوت به ماجرا تعیین کننده میزان شرط بندی در بازی است و هدف قهرمان را روشن می کند . رسیدن به گنج یا محبوب ، گرفتن انتقام یا اصلاح کردن یک خطا ، دست یافتن به رویا ، رو دررو شدن با یک چالش ، یا تغییر دادن یک زندگی. " (ووگلر ، 41 )

صدرا در سفر آسمانی ناخواسته وارد تونلی مه آلود می شود که از درون آن هیچ اطلاعی ندارد. تونلی که آغاز گر یک سفر خواهد بود ، سفری در ناخداگاه که او را به سمت خود شناسی سوق می دهد. " داخل تونل هوای گرفته و دود آلود بود ... کم کم فصای تونل گرفته تر شد ، به زحمت مقابل را می دیدم و به سختی نفس می کشیدم. " ( مصطفوی ، 6 )

رد دعوت " طبیعی است که نخستین واکنش قهرمانان تلاش برای طفره رفتن از ماجرا باشد ... حتی دلاورترین قهرمانان سینما نیز گاهی دچار تردید می شوند ... " ( وولگلر ، 140 )

این مرحله با ترس همراه است ، چرا که قهرمان تجربه ای کسب نکرده و مایل به تغییر شرایطی که در آن قرار دارد نیست.

رد دعوت در دنیای آسمانی وجود ندارد ، چرا که صدرا بر اثر یک اتفاق وارد ماجرا می شود و چاره ای به جز قبول کردن ندارد. اما در دنیای زمینی پیشنهاد سرقت جوهر فروشی از طرف داود ، هادی و مهتاب مطرح می شود و صدرا آنرا رد می کند. چرا که " خود " و " فراخود " او باهم کشمکش پیدا کردند. " نخستین بار بود که احساس می کردم به جز خودم با دو نفر دیگر در حال حرف زدنم ، یکی مرا تشویق به این کار ودیگری مرا از عاقبت کار می ترساند ! نمی دانستم چه تصمیمی باید بگیرم و حرف کدام را گوش دهم ... " ( مصطفوی ، 31 ) استاد ( پیرمرد و پیرزن دانا )

روزی جوانی به کوچه ای رسید که انتهای آن مشخص نبود. تردید داشت که وارد کوچه شود ، در همین حین پیرمردی از کوچه بیرون آمد و با دیدن جوان گفت : نرو ، بن بسته. جوان حرف پیرمرد را گوش نکرد و داخل کوچه شد ، وقتی برگشت پیر شده بود.

وولگر استاد را به عنوان فردی دنیا دیده و پیش برنده داستان می داند و درباره او می نویسد: " رابطه بین قهرمان و استاد از رایج ترین مضامین اسطوره شناسی است و به لحاظ ارزش نمادین ، یکی از غنی ترین ها. این رابطه نماد رابطه والدین و فرزند ، معلم و دانش آموز ، پزشک و بیمار ، خدا و بشر است." ( ووگلر ، 42 )

در دنیای آسمانی ، استاد همان پیرمردی با محاسن بلند است که صدرا را نجات می دهد. صدرایی که تا دقایقی پیش در اتومبیل خود نشسته بود و مناظر زیبا را تماشا می کرد. حال او با دیدن پیرمردی مهربان جان تازه ای می گیرد و امیدوار به زندگی می شود." " تشنگی زیاد توان فریاد کشیدن را از من گرفته بود. .

عبور از نخستین آستانه

اولین تجربه رسمی بعد از پذیرش دعوت قهرمان محسوب می شود. در واقع یک عمل ارادی است که او باید درباره گذر از آن تصمیم بگیرد. " در این لحظه ، قهرمان سر انجام متعهد می شود و با عبور از نخستین آستانه برای نخستین به طور کامل وارد دنیای ویژه داستان می گردد. او می پذیرد که پیامدهای پرداختن به مسئله یا چالش مطرح شده در دعوت به ماجرا ، روبه رو شود. " ( ووگلر ، 42 )

در سفر زمینی صدرا که در یک شرکت به عنوان کارت پخش کن مشغول است ، سعی دارد که راه و چاه این کار را فرا بگیرد ، چرا که برای فرد تحصیل کرده ای چون او کارت دادن به مردم نوعی حقارت به شمار می آید. او بر این مشکل فائق می آید و خود را برای مدتی با شرایط موجود همسان می سازد. هادی همکار صدرا راه و چاه کار را به او یاد می دهد. ... " هادی تا چند قدمی ، او ( عابر ) را همراهی کرد و بالاخره کارت را به او داد. بعد به سمت من ( صدرا ) که با تعجب نگاه می کردم ، آمد و گفت : دیدی کاری نداشت ، فقط باید یه کم سمج باشی. گفتم : چشم ، سعی خودمو می کنم. " ( مصطفوی ، 21 )

در سفر آسمانی اولین آزمون رسمی قبل از مواجه با استاد رقم می خورد. آنجا که صدرا با گذشتن از برف و بوران متوجه شیئی سفید رنگ در پشت تپه می شود و با سرعت به سمت آن می دود. ... " نزدیگتر که شدم ، از وحشت خشکم زد ، از شانس من ، سفیدی ، سگ بزرگی بود که روی زمین نشسته بود ..." ( همان ،8 )

قهرمان اثر از دست سگ جان سالم به در برده بود ، اما به قیمت زخمی شدن یکی از پاهایش. شاید همین زخم یکی از پله های نزدبانی باشد که او را به سوی کمال سوق دهد. آزمون ها ، متحدان و دشمنان

در طول سفر قهرمان با وقایع و رویدادهایی مواجه می شود که هرگز در دنیای عادی تجربه نکرده است. در فیلم ها و سریال ها این دشمنان معمولا در کافه ها و میخانه ها جا خوش کرده اند و منتظر ورود قهرمان هستند تا او را مورد سنجش قرار دهند. "پس از عبور از نخستین آستانه ، قهرمان طبیعتا با چالش ها و آزمون های جدید مواجه می شود ، دوستان و دشمنانی می یابد ، و شروع به فرا گرفتن دنیای جدید می کند. " ( وولگر ، 43 )

در سفر زمینی صدرا با هادی و مهتاب که گاهی نقش دوست و گاهی نقش دشمن را دارند آشنا می شود. از دید نگارنده داود فقط دشمن است ، چرا که در طول داستان تغییری در شخصیت او ایجاد نمی شود و تا آخر داستان همان دزد باقی می ماند. در سفر آسمانی افراد ذکر شده در بالا به علاوه استاد که فقط دوست و راهنمای صدرا است ، نقش اساسی در این مرحله دارند.
راهیابی به ژرف ترین غار

یوسف ( ع ) در درون چاه ، یونس ( ع ) در شکم نهنگ و گیلگمش در دل جنگل ، شنل قرمزی در شکم گرگ و هرکول در شکم هیولا ژرف ترین و تاریک تر وجه سفر را تجربه کردند. قهرمان با گذر از این مرحله پا به یک دنیای جدید می گذارد ، چرا که تاریکی را تجربه کرده است. " قهرمان سر انجام به آستانه مکانی خطرناک می رسد ، گاهی در اعماق زمین ، جایی که مقصود جستجو در آن پنهان شده است ... وقتی قهرمان وارد این مکان ترسناک می شود ، از دومین آستانه مهم عبور می کند. " ( ووگلر ، 44 )

در سفر زمینی می توان این غار را همان جواهر فروشی نامید که صدر ، داود ، هادی و مهتاب وارد آن برای سرقت جواهرات می شوند. آنها با ورود به این مکان و کشتن جواهر فروش دنیایی را که هرگز ندیدند تجربه کرده و تبدیل به آدم هایی دیگر می شوند.

در سفر آسمانی این مرحله برای داود زودتر اتفاق می افتد. او با پیاده شدن در اولین ایستگاه و در جاده خاکی وارد جنگلی تاریک می شود. این نشانه ها استعاره از بار زیاد گناه در داود است. برای هادی این مرحله ایستگاه بعدی و برای مهتاب دو ایستگاه جلوتر اتفاق می افتد که نشان دهنده بار گناهان کمتر نسبت به داود است. شاید بتوان اذعان داشن که ژرف ترین غار برای صدر در انتهای ایستگاه باشد.

آزمایش

قهرمان پس از عبور از ژرف ترین غار با آزمونهای دیگری مواجه می شود تا روند تغییر و تحول در مسیر اصلی پیش برود. قهرمان باید در این مرحله به نوعی مرگ را ملاقات می کنند که همین امر باعث می شود تا دیگر از مرگ هراسی نداشته باشد. اگر از مردم عادی راجب مرگ سوال کنند آنها از جواب دادن طفره می روند ، اما قهرمان بسان گذشته دیگر از مرگ نمی ترسد ، چرا که مرگ معنوی را تجربه کرده است. " در اینجا بخت و اقبال قهرمان ، در برخورد مستقیم با بزرگترین ترس او ، به آخر می رسد. با احتمال مرگ روبه رو می شود ...آزمایش برای بیننده لحظه ای تاریک است ، زیرا ما در حالت تعلیق و تنش قرار می گیریم و نمی دانیم قهرمان زنده خواهد ماند یا نه. " ( ووگلر ، 45)

در سفر زمینی این مرحله می تواند مختص ضد قهرمان داستان یعنی داوود باشد که بعد از کشتن جواهر فروش مرگ را جلوی چشمانش می بیند ، اما نه مرگ معنوی ، بلکه مرگ زمینی. در سفر آسمانی ، صدر ا قهرمان داستان با توجه به خودشناسی که با کمک پیرمرد به دست می آورد ، مرحله آزمایش را با موفقیت سپری می کند و در هیچکدام از ایستگاه های بین راه پیاده نمی شود ، چرا که خوب می داند در دل این مسیر خطرات گوناگونی نهفته است.

پاداش

همه ما این نوستالوژی را به خاطر داریم که در مدرسه اگر نمره خوب می گرفتیم از طرف معلم و مدیر جایزه دریافت می کردیم. این شیرین ترین لحظه برای دانش آموز است. همین روند برای قهرمان در مرحله نهم شکل می گیرد. او با گذر کردن از مراحل قبل نیازمند انرژی است که بتواند مسیر بازگشت را راحت طی کند. ... " این پاداش ممکن است سلاحی ویژه مثل شمشیری جادویی ، یا نمادی مثل جام مقدس یا اکسیری باشد که می تواند سرزمین زتمی را مداوا کند. گاهی این شمشیر دانش و تجربه ای است که به درک بهتر و آشتی با نیروهای متخاصم می انجامد. " ( وولگر ، 46 )

در دنیای زمینی پاداش صدرا ، همان استاد دانشگاهی است. چرا که وی در سرقت دستی نداشته و پیشنهاد داود را در جوانی رد کرده است و به کار کارت پخش کنی ادامه داده است. سپس وارد دانشگاه شده و مراحل بعدی را طی کرده است . " تمام انسانها از بدو تولد وارد مسیری بی انتها به اسم دنیا می شوند ، در این مسیر توقفگاههای بیشماری پیش روی آنهاست و این خود انسان است که با اختیار خداداد تصمیم میگیرد که به حرکت ادامه دهد ، یا در یکی از توقفگاهها ایستاده و از مسیر باز بماند ... " ( مصطفوی ، 81)

در سفر آسمانی پاداش صدرا آن نور فانوسیست که پیرمرد در قایق روشن کرده است. این نور نماد پاکی و روح لطیف صدرا می باشد. " با خوشحالی شروع به دویدن به سمت نور کردم ، کمی به آن نزدیک شدم ، متوجه شدم نور از یک فانوس می تراود و آن داخل قایقی قرار گرفته است ... خیلی وقته که منتظرتم ، می دونستم راه رو گم می کنی ." ( مصطفوی ، 79-78 )

بازگشت با اکسیر " گاهی اکسیر گنجی است که بعد از جستجو به دست می آید ، اما ممکن است عشق ، آزادی ، دانایی ، یا آگاهی از وجود دنیای ویژه و امکان جان به در بردن از آن باشد. گاهی فقط به معنای بازگشت به خانه با داستان خوب برای تعریف کردن است. " ( وولگر ، 49 )

در سفر زمینی ، اکسیری که صدر با خود آورده ، معرفت و دانشیست که او پس از سالها رنج و مشقت در مسیر زندگی اش طی کرده است. او پیشنهاد داود را براس سرقت رد کرد و به ندای درون خود گوش می دهد و در آخر نتیجه اش را می گیرد.

در سفر آسمانی ، اکسیر صدرا همنشین شدن با پیرمردی است که تاریکی برایش معنا ندارد. گذشتن از تاریکی استعاره از دانایی و خدایی شدن است. صدرا در انتهای داستان از پیزمرد دانا می پرسد که چگونه این مسیر تاریک را طی کردی ؟ " من این مسیرو دیگه چشم بسته می آم ، چون سالهاست که هر وقت ماشینم خراب می شه ، داخل این قایق می آم و استراحت می کنم. " ( مصطفوی ، 79 )

در یک جمع بندی کلی می توان اذعان داشت که این داستان به شیوه سیال ذهن نگاهشته شده است و رگه هایی از رئالیسم و سورئالیسم را با خود به همراه دارد. گم شده ای در مه ، داستان غرق شدن انسانها در باتلاق زندگی است. در باتلاقی که به جای آب ، پولهای کاغذی حکم آب را دارند. قهرمان اثر صدر در طول داستان به خودشناسی می رسد و خدا ( به خود آی ) را می شناسد. او در انتهای داستان معنی این شعر را بسان پیرمرد دانا متوجه می شود. " یکی ره برتر از کون و مکان شو

جهان بگذار و خود در خود جهان شو"


Razaghayehmad یادداشتی بر داستان بلند «گم‌شده‌ای در مه» نویسنده «سیدمرتضی مصطفوی»؛ «زهرا دستاویز»/ اختصاصی چوک
چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 12 بهمن 1395

داستان بلند "گم شده‌ای در مه" با قلم وزین آقای سید مرتضی مصطفوی در سال جاری (1395) توسط نشر داستان به زینت چاپ مزین گشته است. قبل از هر چیز به خاطر نگارش این اثر ارزشمند به ایشان تبریک می ‌گویم و آرزومندیم قلم ایشان سالیان سال بر پهنهٔ کاغذ خوش بدرخشد و آثار ماندگاری را به تاریخ ادبیات کشورمان عرضه کند.

"گم شده‌ای در مه" حکایت واقعی سرنوشت انسان‌ها در زمینهٔ خاکستری و پیچ در پیچ زندگی شهری است که با کشف و شهود سوررئالیستی در آمیخته و پدیدهٔ جالبی از این همزیستی و آمیزش واقعیت و خیال به منصهٔ ظهور رسیده است که می‌تواند به نوبهٔ خود کاری نو و متفاوت به حساب آید. "گم شده‌ای در مه" را از دو منظر متفاوت می‌توان بررسی کرد:
1) منظر اجتماعی با محوریت مصائب و ناکامی‌های جوانان در جامعهٔ امروز:
"صدرا" پسر جوان بی کاری است که از فرط نیاز مالی و نداشتن شغل مناسب به کار نازلی چون "کارت پخش کنی" تن در می‌دهد، کاری که به علت خجالتی بودن و کمرویی از عهده‌اش بر نمی‌آید و مورد تمسخر دوستان همکارش (داود و هادی) قرار می‌گیرد. وقتی که خجول و شرمسار به داود می‌گوید نمی‌تواند با این کار ارتباط برقرار کند، با این حقیقت تلخ و گزنده از جانب او مواجه می‌شود که: ((مثل این که خیلی سرخوشی! ارتباط چه صیغه آیه؟! فکر می‌کنی من از این کار خوشم می آد! یا همهٔ آدم‌هایی که شغلهای سخت دارن، از کارشون راضین... بدبختا مجبورن صب تا شب به خاطر چندرغاز جون بکنن... متوجهی، مجبور... می‌فهمی؟)) «صفحه 19»
صدرا، داود، هادی و مهتاب نمایندگان مسلم یک جامعهٔ شبه صنعتی و شبه مدرن هستند. در یک جامعهٔ شبه مدرن تمام عناصر و پارامترهای صنعتی و تکنولوژیک و یا هر ایده و اندیشه‌ای تازه در آن وارداتی است. شیوهٔ کارآمد و پذیرفته
شدهٔ زندگی هم در اینگونه جوامع چیزی است مصنوعی و توخالی. فرد به تقلید از جوامع مدرن و برای به روز شدن و به امید ترقی و پیشرفت به مدرسه می‌رود، سر از دانشگاه درمی آورد و یا برای کسب رزق و روزی بیشتر از روستاها و شهرستان‌های دور کوچ می‌کند و به ابرشهر ها مهاجرت می‌کند. اما همین که چشم باز می‌کند خود را جوانی بیست الی سی ساله می‌بیند که در میادین شلوغ مجبور به کارت پخش کنی است. چرا؟ یک جواب ساده بیشتر ندارد، آن چه که فکر می‌کرده رویای عبثی بیشتر نبوده. رؤیایی واهی که چیزی جز افسردگی، یأس و حسرت را با خود به همراه ندارد.
این حکایت همیشگی و غمناک متروپل ها و شهرهای بزرگی چون تهران است که آمار دستفروشها، کارتن خواب‌ها، نوازندگان دوره گرد و کارت پخش کن‌هایش از دست دررفته و قابل شمارش نیست. این‌جاست که صدرای داستان "گم شده‌ای در مه" مستأصل و درمانده، لایه‌های خسته و آشفتهٔ ذهنش را می‌کاود و وقتی به دخترکان گل فروش خیابان که لابه لای اتوموبیل ها می‌لولند و در چشم‌هایشان التماس موج می زند نگاه می‌کند، با هزاران سؤال بی جواب مواجه می‌شود که بیشتر و بیشتر کلافه‌اش می‌کند: ((چه دنیای مزخرفی، چرا باید اینقدر توش تبعیض باشه! یه عده از پرخوری مریض باشن یه عده‌ام از گرسنگی!... آخه این بچه‌ها چه گناهی کردن که باید طعم نداری و بدبختی رو از الان بچشن!... مگه بنی آدم اعضای یکدیگر نیستن!؟... لابد، نیستن دیگه!... چه سنخیتی میان گرگ و بره!... گرگ‌هایی که به راحتی مال مردم رو بالا می کشن و از له شدن دیگران ابایی ندارن!...)) «صفحه 31»
حال این جوانان که آرزوهای زیادی در سر می‌پرورانند و دلشان می‌خواهد ماشین‌های مدل بالا سوار شوند، پول در بیاورند و به قول معروف مثل آدم زندگی کنند، نه اینکه مثل کرم‌های کثیف در هم بلولند و با خفت و سرشکستگی کارت تبلیغاتی جلوی این و آن دراز کنند چه باید بکنند؟ باز هم مسئله ساده است. سرقت! سرقت از طلا فروشی به کله‌شان می‌زند و تصمیم به دزدی می‌گیرند. فقط کافی است به صفحات حوادث روزنامه‌ها نیم نظری بیاندازیم تا به این حقیقت دردناک داستان آقای مصطفوی بیشتر پی ببریم. سرقت‌های هر روزه، قتل، آدم ربایی و جنایت‌های عجیب و غریبی که بعضی‌هایشان واقعاً چشم آدم را از فرط تعجب خیره می‌کند، نتیجهٔ همان وصله‌های وارداتی متداول جوامع در حال گذار و شبه مدرن است که هیچ سخنیتی با روحیهٔ جمعی و سنتی و چارچوب‌های هزار سالهٔ آن ندارد و تزریق یک شبهٔ آن‌ها التهابات جبران ناپذیر این چنینی را بر جای می‌گذارد.
2) منظر ساختاری و تلفیق امر واقعی با امر فراواقعی یا تشبیهات سوررئالیستی:
اصلی‌ترین برگ برندهٔ "گم شده‌ای در مه" القائات سوررئالیستی و تلفیق واقعیت و خیال می‌باشد که رنگ و بوی تازه‌ای به آن بخشیده است. رؤیا و وهمیات در انطباق کامل با حقایق داستان قرار گرفته و به نوعی قرینهٔ آن است. هر چه در واقعیت می‌گذرد با نشانه‌های خیال انگیز در عالم اوهام به وقوع می‌پیوندد و انگار قصد پیشگویی و هشدار به خواننده را دارد.
راوی در خیالاتش سفر می‌کند. خود را در جاده‌ای مه آلود می‌بیند که منجر به گم شدن و سرگشتگی‌اش می‌شود. بعد ماشینی سر جاده توقف کرده و او را سوار می‌کند. در ماشین چهار نفر نشسته‌اند. به جز راننده که پیرمرد موسپید درویش مسلکی است، سه جوان (داود، هادی و مهتاب) نیز هستند. همه جا را مه گرفته و جاده سنگلاخ و خاکی است و گذر از آن به منزلهٔ رسیدن به توفیق و رستگاری می‌باشد. هر کس تا به انتها برسد موفق و پیروز خواهد شد و هر کس بین راه توقف کند در حقیقت جا زده و به سر منزل مقصود نخواهد رسید.
البته راوی صرفاً در این مرحله نمی‌ماند. در موقعیت‌های دیگری هم ظاهر می‌شود و در کالبد اشخاص دیگری مثل یک مرد ثروتمند که با مهتاب ازدواج کرده و یا سرهنگ مسئول رسیدگی به پروندهٔ قتل طلافروشی و همچنین قاضی و استاد دانشگاه و ... هم حلول می‌کند و از زبان آن‌ها نیز قصه را پیش می‌برد. این حلول کردن در جلد اشخاص مختلف، تشبیه زیبا و به جایی است بر طی طریق کردن جادهٔ پر نشیب و فراز زندگی. آن چه که آزارش می‌دهد را در بزنگاه‌های مختلف و از زاویهٔ دید دیگران نیز روایت می‌کند و به بررسی و تحلیلش می‌پردازد، از مه و جاده نمی‌هراسد و همین طور که جلو می‌رود به نوعی خودآگاهی و خودشناسی دست می‌یازد. او در هیچکدام از ایستگاههای بین راه پیاده نمی‌شود. بر خلاف سایرین که هر کدام در ایستگاهی از ماشین خارج می‌شوند و توان ادامه دادن ندارند، او می‌ماند و با پیرمرد راننده تا انتهای مسیر می‌رود. هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شود و شناختش از خود، آدم‌ها و تنگناهای ظلمانی زندگی بیشتر می‌شود، مناظر اطراف زیباتر و سرسبزتر به نظر می‌رسد. روشنایی پرده بر می‌دارد و مه آلودگی و تیرگی رخت بر می‌بندد. در پس هر مشقتی لذت و سرور نهفته است. او که سنگلاخ‌ها را درنوردیده حالا به آن چه که آرزویش را داشته نائل می‌شود.
تشبیهات این بخش از داستان عالی از کار درآمده. پیرمرد سپید مو ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه به ما هشدار می‌دهد و سعی در هدایتمان دارد و جادهٔ سنگلاخ، جادهٔ پر پیچ و خم رستگاری و آزادگی است. جاده‌ای که نجات دهندهٔ همهٔ ماست. آن کس که به کشف و شهود باطنی می‌پردازد، آن کس که نهفتگی‌های بالقوه‌اش را در میابد، آن کس که مخیلهٔ غنی‌تر و آگاه‌تری دارد، قفل کیهان را خواهد شناخت و خواهد شکست و بر هزارتوهای ناشناس عالم چیره خواهد شد. رازها بر او مکشوف می‌شود و از ناملایمات و ظلم‌ها هراسی به دل راه نخواهد داد. پیرمرد سپید موی با آن کلام ساده و عاری از قلنبه گویی‌اش، استعاره از راهنمای درونی انسان‌هاست. اوست که بر اعماق ضمیر پنهان، بر گفتارهای زمزمه وار درون آگاه است و می‌تواند حجاب‌ها را بزداید و صمیمانه‌ترین پیوند را با جهان بیرون برقرار سازد. باید او را شناخت، با او راهی شد و به انتهای جاده رفت تا به آن حالت ناب و ازلی دست یافت.
از ویژگی‌های بارز اثر نثر روان و خوانش بی دردسر آن است. شخصیت‌ها آشنا و ملموسند و نام‌های ساده‌ای که برای آن‌ها برگزیده شده (مهتاب، داود، هادی و صدرا) قبل از هر چیز می‌نمایاند که این‌ها آدم‌هایی بی آلایش و معمولی، از جنس همهٔ آدم‌هایی که همه روزه در کوچه و خیابان می‌بینیم هستند و مشخصات پیچیده و کلافه کنندهٔ شخصیت‌های بعضی از داستان‌ها را ندارند.
"گم‌شده‌ای در مه" در مجموع اثری است خواندنی و ارزنده که به جز پاره‌ای غلط املایی که متاسفانه در سیستم چاپ و نشر کنونی کشور ما امری است اجتناب ناپذیر، سایر عناصر و قواعد نگارش در آن به درستی رعایت شده است. منتظر دیگر آثار این نویسنده کشورمان هستیم.ٔ.




نخستین بانک مقالات ادبی، فرهنگی و هنری چوک


back to top